شرم بهمثابه سلاح؛ وقتی اخلاق ابزار کنترل دیگران میشود
او هرگز دستور نمیداد. فقط یک آه میکشید. و همان آه، قویتر از هر فریادی، همه را به زانو درمیآورد.
مادربزرگِ یک دوست، زنی بود آرام، با صدایی زیر و دستانی که هیچگاه از حرکت بازنمیایستادند. در آن خانه، او سلطنت میکرد؛ اما نه با فریاد و فرمان. با سکوت. سکوتی که انگار تمام هوای خانه را میمکید. وقتی از دست کسی ناراحت میشد، چیزی نمیگفت. فقط بلند میشد و میرفت سراغ کارهایش؛ جارو میزد، غذا میپخت. اما طوری این کارها را انجام میداد که انگار باری به دوش میکشد که هیچکس قدرش را نمیداند. آه میکشید. آهی که نه یک نفس ساده، که یک بیانیه بود.
برگرفته از کتاب «الهیات فنا»، فصل ۶: شرم بهمثابه سلاح
فروتنیِ نمایشی؛ نقابی که آرامتر از فریاد فرمان میدهد
همه، نوهها و بچهها، دورش حلقه میزدند. عذرخواهی میکردند. التماسش میکردند بگوید مشکل چیست. و او فقط سر تکان میداد. سالها طول کشید تا فهمیده شود آن سکوت، آن آه، و آن «هیچی نیستم» گفتن، قویتر از هر فریاد و هر مشتی بود. او بیآنکه خودش بداند، استاد یک جنگ بود؛ جنگی از جنس شرم. با قربانیکردن خودش، با بهنمایشگذاشتن رنج و فداکاری بیوقفهاش، اطرافیانش را در یک سلول از جنس احساس گناه زندانی میکرد. هیچکس جرئت نداشت انتقادش کند؛ چون انتقاد از کسی که تمام عمرش را فدای تو کرده، مثل خنجرزدن به یک قدیس است.
این است یکی از پیچیدهترین نقابهای ایگو: فروتنی نمایشی. ظاهرش خمشدن است، باطنش اوجگرفتن. ظاهرش واگذاری قدرت است، باطنش قبضهکردنِ مطلق آن. کسی که این نقاب را بر چهره دارد، هرگز دستور نمیدهد. او فقط «فداکاری» میکند — و این فداکاری، مثل تیغی کند و زنگزده، آرامآرام در روحِ دیگری فرو میرود.
چرا این نبرد از پیش باخته است؟
- او با کوچک نشاندادن خودش، طرف مقابل را در موقعیت یک غولِ ظالم و ناسپاس قرار میدهد.
- هر فریادی از سوی تو، وحشیگری جلوه میکند. هر انتقادی، نمکنشناسی. هر درخواستی برای برابری، ظلمی آشکار.
- ایگو در این نقش، تمام قدرت را در دست میگیرد، بدون آنکه حتی یک قطره خون ریخته شود. قدرت، اینجا لباسی از جنس ضعف پوشیده است.
ناجیگریِ بیمارگونه؛ شکل دیگری از همان بازی
در همین حوالی، شکل دیگری از این بازی خودش را نشان میدهد، شاید موذیتر از قبلی: کسی که وسواسگونه به دیگران کمک میکند، همیشه تلفنش روشن است، همیشه راهحلی در آستین دارد. در نگاه اول، چه کسی میتواند به این آدم ایراد بگیرد؟ اما اگر دستهایش را تماشا کنی، میبینی این کمکها بیهزینه نیست. او با هر کمکی، یک قالب در روح دیگری میاندازد؛ قالبی که او را وابسته نگه میدارد. «ناجی» در این بازی، بالهای قربانیانش را میچیند تا همیشه به او نیازمند بمانند، و بعد خودش را بهخاطر این «فداکاری بزرگ» تحسین میکند. این دیگر ربطی به خیر ندارد؛ یک سلطهی تمامعیار است که از زیر شنلِ «خوبی» بیرون میزند.
و وقتی این نقابها را کنار میزنی، به یک صحنهی واحد میرسی؛ همان رقص آشنایی که در مقالهی قبل دیدیم: رقص قربانی و جلاد. جلاد از سکوت قربانی جسورتر میشود، و قربانی از جسارتِ جلاد، در نقش مظلومیتِ خود فرومیرود. هر دو سوی این رابطه، اسیر یکدیگرند و اربابِ یکدیگر. و ما هر روز، در ادارهها، در خانهها، در جامعه، این رقص را تکرار میکنیم؛ بیآنکه بدانیم آنچه در این تار عنکبوت میمیرد، امکانِ یک رابطهی واقعی است. رابطهای که در آن، نیکی از سرِ لبریزی باشد، نه از سرِ نیاز به کنترل.
اولین قدم برای خروج از این برکهی مسموم، توقفِ این رقص است؛ اینکه بیدار شوی، دست از بازی برداری، و در میان بهت و حیرتِ همبازیات، از این نقش کهنه بیرون بیایی. اما پیش از آن، باید یاد بگیریم چیزی را ببینیم که همیشه از دیدش غافل بودهایم؛ آسیبهایی که آنقدر به ما نزدیکاند که دیگر دیده نمیشوند — موضوع مقالهی بعدی: نقطه کور آگاهی؛ درس هدهد و زاغ.
این فقط بخشی از مسیر است
تحلیل کاملتر این نقابها، همراه با راهکار عملی برای شناسایی و خروج از آنها، در کتاب «الهیات فنا» آمده. کتاب بهصورت رایگان در دسترس شماست.
برگرفته از کتاب «الهیات فنا» — مهدی فخاران