الهیات فنا · مفهوم دهم و پایانی

شاهد پشت فرمان؛ فنای کوچک در ترافیک روزمره

پشت چراغ قرمز میدان آزادی، ماشینی بی‌راهنما پیچید جلویم. من بوق زدم. و در همان لحظه، بدون آنکه بخواهم، مدال «آدم بهتر» را به خودم آویختم.

دیشب، پشت چراغ قرمز، چراغ سبز شد و ماشین بغلی، بی‌آنکه حتی یک لحظه مکث کند، گاز داد و پیچید جلوی من. نه راهنما زد، نه نگاهی کرد. و من، در آن کسری از ثانیه، قبل از آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم، بوق زدم. یک بوق بلند و عصبی.

اما قضیه، آن بوق نبود. قضیه آن چیزی بود که درست پس از بوق‌زدن، در سکوت ماشینِ خودم، در دلم گذشت. یک حسِ غریب. حسی شبیه به برتری: «من آدمِ بهتری هستم. من با راهنما می‌پیچم. من از آن‌هایی نیستم که حقِ دیگران را می‌خورند.» و این حس، این شیرینیِ کوتاهِ «من خوبم»، مثل یک قالب، همان‌جا در سینه‌ام نشست.

نکند بوقِ تو، نه اعتراض به بی‌عدالتی، که فریادِ ایگویِ تو بود که چرا حقش را خورده‌اند؟ چرا او نتوانست اول برود؟
برگرفته از کتاب «الهیات فنا»، فصل ۱۷: شاهدِ پشتِ فرمان

تماشاخانه‌ی بزرگِ خودخواهی

نشستم و به خودم نگاه کردم. نه به راننده‌ی جلویی، که به خودم. و دیدم که انگار تمامِ جاده، تمامِ این خیابان‌های شلوغ، یک تماشاخانه‌ی بزرگ است برای نمایشِ خودخواهی؛ تماشاخانه‌ای که در آن هرکس، بی‌آنکه بداند، مشغولِ بازی در نقشِ «برنده» است. راه‌ندادن‌های پی‌درپی، سبقت‌گرفتن‌های بی‌محابا، تقلا برای گرفتنِ صندلیِ خالی — همه و همه، نه یک استثنا، که قانونِ بنیادینِ هستیِ ایگوست؛ همان چیزی که نیچه اسمش را گذاشت «اراده به قدرت». «من» می‌خواهد اول باشد. و این خواستن، همان بنزینی‌ست که موتورِ این تماشاخانه را روشن نگه می‌دارد.

شاهدی که از بالا نگاه می‌کند

اما یک چیز آن شب تازه بود؛ چیزی که مثل یک جرقه در دلم افتاد. من نه‌تنها آن راننده را دیدم، که خودم را هم دیدم؛ خودم را در همان لحظه‌ای که بوق می‌زدم، که در دلم برای خودم مدالِ «انسانِ خوب» صادر می‌کردم. و این نگاه‌کردن به خود از بالا، از یک نقطه‌ی خاموش و بی‌طرف، خودش یک اتفاق بود؛ یک شکافِ کوچک در دیوارِ ضخیمِ ایگو.

چون وقتی در لحظه‌ی سبقت‌گرفتن، ناگهان می‌بینی این کار چیست — نه از رویِ نصیحتِ دیگران، که از درونِ خودت — دیگر کاملاً با عملت یکی نیستی. یک فاصله می‌افتد. یک شاهد در تو بیدار شده که از بالا نگاه می‌کند؛ شاهدی که دیگر تشنه‌یِ بردن نیست، فقط حضور دارد. و در این حضور، آرام‌آرام، «عمل از رویِ باید» به «عمل از رویِ هستن» تبدیل می‌شود.

تله‌ی تازه‌ای که درست همین‌جا کمین کرده

  • بسیاری از ما، درست در همین نقطه، در یک تله‌ی جدید می‌افتیم؛ این «دیدن» را تبدیل می‌کنیم به یک هویتِ تازه: «من که خودخواهی‌ام را دیدم، من که دیگر مثل آن‌ها نیستم».
  • این «من»، قهرمانِ تازه‌ی داستانِ بیداری، همان ایگوست که حالا لباسی از نور بر تن کرده؛ لباسی به‌نامِ «منِ فروتن». و این لباس، شاید از خودخواهیِ اولیه هم خطرناک‌تر باشد، چون پنهان‌تر است.
  • پس راه، همیشه راه‌دادن یا همیشه آخر بودن هم نیست. همیشه قربانی‌شدن هم خودش می‌تواند یک نقشِ ماهرانه باشد — «منِ ایثارگر» — و ایگو از این نقش هم، مثل خون‌آشامی بی‌رحم، تغذیه می‌کند.

کنشِ اصیل، از جنسِ «بودن» است

در بقایِ پس از فنا، کنشِ اخلاقیِ اصیل، نه از رویِ «باید» است، نه از رویِ امید به پاداش، و نه از رویِ ترس. این‌ها همه سوختِ ایگو هستند؛ همه معامله‌اند، و معامله حجابِ رحمت است. کنشِ اصیل، از جنسِ «بودن» است؛ شبیهِ درختی که میوه می‌دهد، نه از رویِ وظیفه، که از رویِ طبیعتش. شبیهِ بارانی که می‌بارد، گاهی روی کشتزارِ سبز، گاهی روی کویرِ خشک، بی‌آنکه خودش را نیکوکار یا سنگدل بنامد.

در صحنه‌ی رانندگی، این یعنی چه؟ یعنی دیگر نه به جلوزدن چسبیده‌ای، نه به آخرماندن. گاهی راه می‌دهی — نه از رویِ فضیلت، که چون در آن لحظه، جاری‌شدنِ ذاتت همان است. گاهی سبقت می‌گیری — نه از رویِ طمع، که چون واقعاً دیرت شده. تفاوت با «منِ خودخواه» در این است که هیچ‌کدام از این کارها برایت هویت نمی‌سازد. نه به راه‌دادن می‌بالی، نه از سبقت‌گرفتن شرمنده می‌شوی. فقط انجام می‌دهی و عبور می‌کنی؛ مثل همان باران که می‌بارد و تمام می‌شود.

پله‌ی آخر: رهاکردنِ خودِ «رهاکردن»

و اما پله‌ی آخر؛ پله‌ای که شاید از همه بالاتر و در عینِ حال پنهان‌تر باشد: حتی رهاکردنِ خودخواهی را هم رها کنید. نه برای اینکه خودخواه بمانید، که برای اینکه دیگر «رهاکننده‌ای» در کار نباشد. وقتی آن‌قدر خودخواهیِ خود را دیده‌اید که دیگر از آن بیزار نشده‌اید، وقتی آن را نه به‌عنوانِ یک دشمن، که به‌عنوانِ یک واقعیت پذیرفته‌اید — درست مثلِ پذیرفتنِ اینکه دو دست دارید، دو پا دارید، و قلبی که می‌تپد — آن‌وقت، شاید برای اولین‌بار، عملی از شما سر بزند که بویِ «من» ندهد.

و این، همان بقایِ پس از فناست: ایستادن در ترافیک، پشتِ فرمان، در میانِ آن همه بوق و عجله، و ناگهان، بی‌آنکه کسی بفهمد، مرده بودن — مرده‌بودن از آن «من»ی که باید اول باشد، و در عینِ حال زنده‌بودن؛ زنده به زندگی‌ای که دیگر از جنسِ مسابقه نیست. از جنسِ بودن است.

✦ ✦ ✦

این‌جا، مسیرِ ده‌گانه‌ای که از یک قلبِ قرمزِ ساده زیرِ یک عکس شروع شد، به همان‌جا می‌رسد که باید می‌رسید: نه به یک نتیجه‌گیریِ اخلاقی، که به یک شاهدِ خاموش پشتِ فرمان. اگر همین حالا می‌خواهی از اول این مسیر را دوباره مرور کنی، یا برای اولین‌بار آن را کامل بخوانی، از اینجا شروع کن: چرا حتی آدم‌های خوب هم اسیر ایگو می‌شوند؟

مسیر کامل، در یک کتاب

آنچه در این ده مقاله خواندید، فقط چکیده‌ای از مسیری بود که در کتاب «الهیات فنا» به‌طور کامل و به‌هم‌پیوسته روایت شده. کتاب به‌صورت رایگان در دسترس شماست.

مشاهده و دریافت رایگان کتاب «الهیات فنا»

برگرفته از کتاب «الهیات فنا» — مهدی فخاران