الهیات فنا · مفهوم اول

چرا حتی آدم‌های خوب هم ممکن است اسیر ایگو باشند؟

داستانی از یک قلب قرمز کوچک، زیر عکس یک دختربچه گرسنه — و حقیقتی که آن شب برای همیشه چیزی را در من عوض کرد.

یک شب، توی گروه دوستان، یکی عکسی فرستاده بود از یک دختربچه اهل یکی از کشورهای آفریقایی؛ با شکمی بادکرده از گرسنگی و چشمانی که دیگر هیچ امیدی در آن‌ها نبود. زیر عکس نوشته بود: «ببینید این آدم‌ها چقدر مظلوم‌اند. واقعاً دل آدم می‌سوزد.»

و من، بی‌اختیار، قبل از آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم، دکمه‌ی قلب را زدم. یک قلب قرمز کوچک. همین. یک واکنش دو ثانیه‌ای که هزاران نفر در طول روز، صدها بار، بدون فکر کردن انجام می‌دهند.

اما در همان کسری از ثانیه، یک حس عجیب آمد سراغم. حسی شبیه به شرم؛ اما نه شرم از آن عکس، که شرم از خودم. از آن قلب قرمز. از آن لحظه‌ای که فکر کردم «چه کار خوبی کردم. من آدمی هستم که دلش برای گرسنگان می‌سوزد.»
برگرفته از کتاب «الهیات فنا»، آغاز بخش یکم

و بعد، یک فکر موذیانه آمد و همه‌چیز را خراب کرد: «نکند من آن قلب را نزدم برای او. نکند زدم برای خودم. برای آن تصویری که از خودم در آینه دوست دارم ببینم؛ تصویر «آدم خوب دلسوز». نکند آن دختربچه، با آن همه رنجی که می‌کشد، باز هم برای من تبدیل شد به یک ابژه؛ ابژه‌ای برای تولید معنا. برای تغذیه‌ی ایگو.»

وقتی خیرخواهی، بی‌آنکه بدانیم، یک معامله می‌شود

این‌جاست که ماجرا فرق می‌کند با آن‌چه معمولاً درباره‌ی «ایگو» شنیده‌ایم. اغلب ایگو را با پرخاش‌گری، غرور آشکار، یا میل به قدرت می‌شناسیم. اما یک نوع دیگر از ایگو هست که خیلی ساکت‌تر و خطرناک‌تر عمل می‌کند: ایگویی که از طریق خوب دیده‌شدن زنده می‌ماند. ایگویی که کار خیر می‌کند، نه لزوماً برای آن دیگری، بلکه برای این‌که تصویری از «من آدم خوبی هستم» را در آینه‌ی ذهنش نگه دارد.

این فکر، به تعبیر کتاب، «مثل خوره افتاد به جان» نویسنده. از آن شب، هر کار نیکی که می‌کرد، هر حرف خالصانه‌ای که می‌زد، هر دعایی که می‌خواند، یک قاضی بی‌رحم گوشه‌ای از ذهنش زمزمه می‌کرد: «برای چه کسی این کار را کردی؟ مطمئنی برای خدا بود؟ مطمئنی برای آن آدم بود؟ یا برای «من» فقیر و نیازمندی که مدام باید اثبات کند خوب است، دل‌سوز است، آگاه است؟»

این «من» چطور کار می‌کند؟

  • گناه می‌کنیم برای لذت خودمان.
  • توبه می‌کنیم برای رهایی از عذاب وجدان خودمان.
  • عبادت می‌کنیم برای آرامش دل خودمان.
  • حتی برای دیگری غصه می‌خوریم، چون دیدن رنج او، تصویر امن و آرام «من» را به‌هم می‌ریزد؛ چون می‌ترسیم روزی خودمان جای او باشیم.

پس یعنی هیچ کار خیری خالص نیست؟

نه دقیقاً. نکته این نیست که کار خیر نکنیم، یا از خودمان متنفر شویم که چرا احساس خوبی از خیرخواهی داشته‌ایم. نکته این است که ببینیم. ببینیم که یک «من» عظیم و منفعت‌طلب، از میان صافیِ آن، هر عمل ما — از عمیق‌ترین عبادت گرفته تا کوچک‌ترین قلب‌زدن زیر یک عکس — عبور می‌کند. دیدن این مکانیزم، اولین قدم برای رهایی از آن است؛ نه انکار آن.

در ادامه‌ی همین بخش از کتاب، این مسیر به یک چرخه‌ی باطل‌تر می‌رسد؛ جایی که ذهن، برای فرار از رویارویی با همین حقیقت تلخ، شروع می‌کند به ساختن توجیه. اگر کنجکاوی که این چرخه‌ی خودفریبی دقیقاً چطور شکل می‌گیرد، در مقاله‌ی بعدی به‌طور کامل به آن پرداخته‌ام: چاه توجیه؛ چرا هرچه بیشتر خودمان را توجیه می‌کنیم بیشتر گیر می‌افتیم.

این فقط آغاز راه است

آن‌چه خواندید، تنها اولین قدم از مسیری‌ست که در کتاب «الهیات فنا» به‌طور کامل و عمیق‌تر روایت شده؛ مسیری از کالبدشکافی ایگو تا رسیدن به آهِ بی‌پیرایه. کتاب به‌صورت رایگان در دسترس شماست.

مشاهده و دریافت رایگان کتاب «الهیات فنا»

برگرفته از کتاب «الهیات فنا» — مهدی فخاران