فاصله میان «آنچه هست» و «آنچه کاش میبود»
مادری کنار تختِ پسری در کما، دارد قصهای میبافد که در آن، پسرش هرگز از خانه بیرون نرفته. این قصه چقدر زیباست. و چقدر بیربط به حقیقت.
ما آدمها بیشتر از آنکه در «واقعیت» زندگی کنیم، در «حسرتِ واقعیت» زندگی میکنیم؛ در یک موازیِ خیالی که مدام در آن، همهچیز درست پیش رفته، آن تصمیمِ لعنتی را نگرفتهایم، آن حرف را نزدهایم، آن راه را نرفتهایم — و بهخاطر همین، حالا همهچیز طور دیگریست؛ شیرینتر، عادلانهتر. و ما در این خیال پرسه میزنیم و زخمهایمان را با آن مرهم میگذاریم.
اما یک لحظه بایست. ببین چه بر سرمان آمده.
برگرفته از کتاب «الهیات فنا»، فصل ۱۲: فاصله میان آنچه هست و آنچه کاش میبود
«کاش»، مسکنی که واقعیت را عوض نمیکند
این قصه چقدر زیباست. چقدر آرامشبخش. و چقدر بیربط به آن تختِ بیمارستان و آن دستگاههایی که بوق میزنند. «کاش»، مثل یک مسکنِ قوی، ذهن را از این واقعیتِ هولناک جدا میکند. اما آیا این «کاش» به حقیقت نزدیکتر است؟ یا آن بدنی که روی تخت افتاده و سینهاش بالا و پایین میرود؟
حقیقت، هرچقدر هم تلخ و گزنده باشد، همیشه در «آنچه هست» نهفته است؛ درست در همین لحظه، درست در همین اتفاقی که افتاده. «آنچه کاش میبود» یک خیال است؛ قصهای که ذهنِ ما برای فرارِ از درد ساخته. اما «آنچه هست»، واقعیتِ عریان است. و ما، اگر شجاعتش را داشته باشیم، فقط در مواجهه با همین واقعیت است که میتوانیم راهی بهسوی رهایی پیدا کنیم.
قدمی که نفس را در سینه حبس میکند
حالا یک قدم جلوتر میرویم؛ قدمی که شاید نفس را در سینهات حبس کند. هر ظلمی که به تو شده، در عمیقترین لایهی ماجرا، «حق» تو بوده است. نه از سرِ تمسخر، نه از سرِ بیرحمی. منظور از «حق تو بوده» یک جواز اخلاقی برای ظالم نیست؛ منظور این است که نتیجهی طبیعی و مستقیمِ الگوی رفتاریِ خودت، در آن لحظه، همین بوده. آن ناآگاهی، آن باور اشتباه، آن تصویری که از خودت داشتی و باعث شد در برابر آن آدمِ خاص، آن تصمیم را بگیری — اینها همه، دستسازِ خودت بودهاند.
تفاوت میان بزرگراه و رابطه
- در بزرگراه، اگر کسی جلوی کامیونها راه برود، نمیگوییم «کامیون بیرحم بود». میگوییم «او چرا آنجا بود؟»
- اما برای ظلمی که در یک رابطه به ما شده، آن الگوی درونیِ خودمان را نمیبینیم. میگوییم «من که فقط مهربانی کردم». اما چه مهربانیای؟ نکند آن مهربانی، خودش یک زندان بود؟
- پذیرشِ این حقیقت، از هر زهری تلختر است؛ چون ما عادت کردهایم در نقشِ قربانی، یک آرامشِ عمیق پیدا کنیم. عادت کردهایم که دنیا مقصر باشد، تقدیر مقصر باشد، اما «من» نباشم.
قدرتی که با پذیرفتن، به تو بازمیگردد
و شاید بپرسی: «پس داری با این حرف، نمک بر زخم من میپاشی؟» نه. میخواهم تو را از آن زندانِ «کاش» نجات دهم؛ میخواهم قدرت را به تو بازگردانم. چون تا وقتی فکر کنی این «ظلم» یک تیرِ آسمانی بود که ناگهان و بیدلیل به تو اصابت کرد، یک قربانیِ منفعل و ناتوان هستی. اما وقتی بفهمی که خودت نیز، با الگوهایت، در این ماجرا نقشی داشتهای، آنوقت قدرت را بازپس میگیری؛ چون میتوانی آن الگو را بشناسی، تغییرش دهی، و دیگر انتخابش نکنی.
و اینجاست که یک رحمتِ عجیب به میان میآید: اگر بپذیری که آن اتفاق، با تمامِ تلخیاش، «حق» تو بوده — دیگر از کسی طلبکار نیستی. نه از ظالم، نه از روزگار، نه از خدا. به یک صلحِ عمیق میرسی؛ صلح با خودت، صلح با واقعیت. دیگر درگیرِ «کاش» نمیشوی. و تو، شاید برای اولینبار، همان کسی میشوی که هستی — نه آن کسی که کاش میبود.
این پذیرش، دقیقاً همان لحظهایست که مسیر کتاب به مفهوم مرکزیاش میرسد؛ به آن نالهای که دیگر از جنسِ «من» نیست. دربارهاش در مقالهی بعدی نوشتهام: آه بیپیرایه؛ نالهای که دیگر از آنِ «من» نیست.
این فقط بخشی از مسیر است
تحلیل کاملترِ این پذیرش، همراه با داستانِ ایوب و مسیرِ رسیدن به صلح با واقعیت، در کتاب «الهیات فنا» آمده. کتاب بهصورت رایگان در دسترس شماست.
برگرفته از کتاب «الهیات فنا» — مهدی فخاران