رقص قربانی و جلاد؛ چرا ظالم و مظلوم به هم نیاز دارند
داستان یک زورگوی دبیرستانی، یک همکلاسی ساکت، و قانونی که سالها بعد فهمیدم: فروتنیِ از سرِ ترس، خوراک خودشیفتگیِ ظالم است.
آن روزها تازه دبیرستان شروع شده بود. پسری بود در کلاس، هیکلی، با صدایی کلفت و نگاهی که انگار مدام در حال وزنکشیِ آدمها بود. اسمش را حمید بگذاریم. حمید اهل درس نبود، اما استعداد عجیبی داشت در پیدا کردن نقطهضعف آدمها؛ مثل رادار متحرک، ضعیفترین فرد جمع را شناسایی میکرد، آرامآرام دورش تنگ میکرد، و وقتی مطمئن میشد طعمه وحشتزده و ساکت مانده، وقیحانهترین توهینها را نثارش میکرد.
طعمهی آن سال، پسری بود لاغر، با عینک تهاستکانی، که وقتی نگران میشد لب پایینش میلرزید. او هرگز جواب حمید را نمیداد؛ نه از سر بزرگواری، که از سر ترسی فلجکننده. فقط سرش را پایین میانداخت و لبخندی نحیف میزد، انگار میخواست بگوید «شوخی کردی، ناراحت نشدم، بگذریم».
برگرفته از کتاب «الهیات فنا»، فصل ۵: رقص قربانی و جلاد
چیزی که هرگز نفهمیدیم: سکوت، سپر نیست
چیزی که پس از سالها فکر کردن به آن روزها آشفتهام میکند این است: خشونتِ حمید هر روز بیشتر میشد. کلماتش زشتتر، توهینهایش شخصیتر، و حملههایش بیپرواتر. انگار سکوتِ همکلاسیمان، نه یک سپر، که یک خوراک بود؛ خوراکی که هیولای درونِ حمید را فربهتر میکرد.
ما در این خیال خام زندگی میکنیم که اگر در برابر کسی که به ما زور میگوید سکوت کنیم، اگر «فروتنی» نشان دهیم، او دست از سرمان برمیدارد. اما این بزرگواری نیست؛ یک معاملهی نانوشته با ترس است. تو سکوت میکنی، نه از سر آگاهی، که از سر وحشتِ از دستدادنِ آن رابطه یا آن امنیتِ موهوم. و طرفِ مقابل، این سکوت را نه نشانهای از بزرگی، که چراغ سبزی میبیند برای گستاختر شدن.
رقصی که هر دو طرف را میبلعد
اینجاست که رقص شومِ قربانی و جلاد آغاز میشود؛ رقصی که در آن، این دو، برخلاف ظاهرشان، نه دشمن، که همبازیاند و هر دو از این بازی تغذیه میکنند. قربانی، با سکوت و عقبنشینی، به جلاد مجوز میدهد یک قدم دیگر جلو بیاید. و جلاد، با ظلم تازه، قربانی را در نقش ضعف و ناتوانیاش تثبیت میکند.
قربانی در این میان هویت خودش را میسازد: «من کسی هستم که به او ظلم میشود. من مظلومم.» و این هویت، هرچند دردناک، از آن بیهویتیِ مطلق، امنتر است. او با سکوت، با گریه، با آن «هیچی نیستم» گفتنها، دیگری را شرمنده میکند — و شرم، خودش یک سلاح قدرتمند است؛ تازیانهای که قربانی آرامآرام بر روحِ جلاد میکوبد. جلاد نیز، بهخاطر این شرمِ ناخودآگاه، مجبور میشود بیشتر ظلم کند تا به خودش ثابت کند که آن شرم را حس نمیکند. همان چرخهی باطلی که در مقالهی قبل هم دیدیم — چاه توجیه — دوباره اینجا خودش را نشان میدهد.
«ترس منتفع»؛ بردگیِ بدون زنجیر
- وقتی کسی که به تو خدمتی میکند یا در موقعیتی از تو قویتر است، تبدیل میشود به «ابژهی تأمینکننده»، رابطه از افقی به عمودی تغییر میکند.
- تو دیگر نمیتوانی ناراحت باشی، نمیتوانی انتقاد کنی، نمیتوانی «نه» بگویی — چون هر «نه»، در ذهنت مساوی است با از دستدادنِ آن منبع حیاتی.
- او هم در این میان اسیر میشود: نمیتواند ضعیف باشد، چون تو با ترسِ از دستدادن، او را در قالب «قهرمان» یا «ناجی» فریز کردهای.
این بردگی زنجیر آهنی ندارد، اما روح را بیشتر از هر زندانی خرد میکند. و این رقص، هر دو طرف را در خود میبلعد — تا روزی که یکی از این دو، از فرط خستگی، از رقص خارج شود. و آن خروج، پایان بازی نیست؛ آغاز یک ویرانی است. ویرانیِ تمام آن هویتهای دروغینی که بر گردِ این رابطه تنیده شده بود.
سؤالی که این فصل باقی میگذارد این است: چطور میشود از این رقص بیرون آمد، بیآنکه به یک جلادِ تازه تبدیل شویم؟ پاسخ آن، به تدریجشدنِ رابطهی ما با شرم و اخلاق برمیگردد — موضوعی که در مقالهی بعدی به آن پرداختهام: شرم بهمثابه سلاح؛ وقتی اخلاق ابزار کنترل دیگران میشود.
این فقط بخشی از مسیر است
تحلیل کاملتر این رقص شوم، همراه با راهکار عملی برای بیرونآمدن از آن، در کتاب «الهیات فنا» آمده. کتاب بهصورت رایگان در دسترس شماست.
برگرفته از کتاب «الهیات فنا» — مهدی فخاران