الهیات فنا · مفهوم نهم

دشمن درون است (و قدرت را نزد خود نگه دار)

«یکی گفت تو به درد هیچی نمی‌خوری. منم گفتم راست می‌گه.» با همین یک جمله‌ی ساده، سهند دشمنی را که بیرون از او بود، برد و در مرکز وجودش نشاند.

پسری بود در همسایگی‌مان به نام سهند. از آن بچه‌هایی نبود که توی کوچه فوتبال بازی کند. یک گوشه می‌نشست، سرش توی کتاب بود، و لبخندی همیشه روی لبش بود که نه از سرِ شادی، که انگار از سرِ یک عذرخواهیِ دائمی بود. یک روز دیدمش با چشم‌های سرخ و متورم از مدرسه برگشته. پرسیدم چه شده. اول هیچ نگفت. بعد زیرِ لب گفت: «هیچی. یکی از بچه‌ها باز بهم گفت تو به دردِ هیچی نمی‌خوری. منم گفتم راست می‌گه. خندیدم و اومدم خونه.»

سهند آن روز نه فقط یک توهین را پذیرفت، که یک حکم را. او با آن «راست می‌گه»ی ساده، دشمنی را که بیرون از او ایستاده بود، برد و در مرکزِ وجودِ خودش نشاند. دشمن، دیگر آن پسرِ زورگو نبود. دشمن، حالا خودِ سهند بود.
برگرفته از کتاب «الهیات فنا»، فصل ۱۶: دشمن درون است

درسی که همه از کودکی گرفته‌ایم: «زمین بد!»

ما آدم‌ها از بچگی جوری تربیت می‌شویم که انگار همیشه مقصرِ اصلی یک‌جای بیرون از ماست. وقتی بچه‌ای زمین می‌خورد، مادرش برای آرام‌کردنش به زمین می‌کوبد و می‌گوید: «زمین بد!» و این، اولین درسِ فرافکنی است. یاد می‌گیریم که تقصیر، همیشه گردنِ «دیگری» است — دیگری‌ای که می‌تواند زمین باشد، همسایه، همسر، یا روزگار. و این عادت، چنان در تار و پودِ روانِ ما ریشه می‌دواند که در بزرگسالی، تبدیل به یک سبکِ زندگی می‌شود؛ سبکی که در آن، ما قربانیانی نجیب هستیم و جهان پر از گرگ‌هایی است که می‌خواهند ما را بدرند. و چه آرامشِ کاذبی دارد این قربانی‌بودن. چه لذتی دارد این بی‌گناهیِ مطلق.

سؤالی که عمارتِ مظلومیت را ویران می‌کند

اما اگر یک شب، در آن خلوتِ بی‌پایانی که فقط صدای نبضِ خودت را می‌شنوی، از آن تختِ گرمِ «قربانی‌بودن» بلند شوی و از خودت بپرسی: «اگر دشمن بیرون نیست، پس کجاست؟» — چه می‌شود؟ این پرسش، مثل یک زلزله، تمامِ آن عمارتِ باشکوهِ مظلومیت را بر سرت ویران می‌کند. آن‌وقت، آرام‌آرام، تصویرِ تازه‌ای سر می‌رسد؛ تصویری که در آن، تو دیگر آن قربانیِ بی‌نوا نیستی، که یک میدانِ نبرد هستی. و در این میدان، تنها دشمنِ واقعی، همان صداهای درونیِ خودت هستند؛ صداهایی که از کودکی با تو بوده‌اند و نجوا می‌کنند: «تو به‌اندازه‌ی کافی خوب نیستی»، «همیشه یکی پیدا می‌شود که به تو خیانت کند».

فرافکنی‌های کوچک روزمره‌مان

  • چقدر ساده است بگوییم «تقصیر تو بود که من عصبانی شدم»، به‌جای اینکه بگوییم «من یک زخم کهنه دارم که با کوچک‌ترین اشاره‌ای سر باز می‌کند».
  • چقدر راحت است بگوییم «این جامعه مرده‌اش را می‌خواهد»، به‌جای اینکه بگوییم «من از فلان شکست در خودم می‌ترسم و جرئتِ اقدام ندارم».
  • تا وقتی دیگری را مقصر بدانی، تا وقتی دشمن آن‌سویِ سنگر باشد، نیازی به تغییر نداری. می‌توانی تا ابد همان گوشه بنشینی و منتظرِ عذرخواهیِ «دیگری» بمانی — انتظاری که می‌تواند یک عمر طول بکشد.

قدرتِ واقعی، یک عمل درونی است

باید قدرت را از نو تعریف کرد. ما فکر می‌کنیم قدرت یعنی فریاد زدن، یعنی در میدانِ جنگِ بیرونی پیروز شدن. اما این‌ها همه فریب است. قدرتِ واقعی، یعنی لحظه‌ای که در برابرِ آن ارباب قلدر، در برابرِ آن رئیسی که شخصیتت را له می‌کند، یک نفسِ عمیق می‌کشی و می‌گویی «نه». نه با کینه، که با احترام به حقیقتِ خودت؛ به اینکه تو هم حقی داری، مرزی داری، و خطِ قرمزی که اگر رد شود، وظیفه داری بایستی. و این ایستادن، عینِ عشق به خود است.

ایستادن در برابرِ ظلم، آن‌قدرها هم پرسر و صدا نیست. گاهی یک سکوت است؛ سکوتی که دیگر برای شرمنده‌کردنِ دیگری نیست، بلکه نشان می‌دهد تو دیگر در آن بازی شرکت نمی‌کنی. گاهی فقط برداشتنِ قدم‌هایی آهسته است به‌سمتِ درِ خروجیِ یک رابطه، بدون خشم، اما با عزمی که از عمقِ یک عشقِ تازه به «خود» برمی‌خیزد. تو دیگر نه قربانی هستی، نه ناجی. تو فقط یک انسانی هستی که مسئولیتِ مرزهای وجودیِ خودش را پذیرفته.

پس باید دشمن را به خانه‌اش بازگرداند؛ نه به جای دیگری، که به درونِ خودش. و چه دردناک است این چرخیدنِ آینه، اما دیدنِ همین تاریکی، خودِ رهایی است. این بازشناسیِ قدرت، گاهی خودش را در ساده‌ترین صحنه‌های روزمره هم نشان می‌دهد — حتی پشتِ فرمانِ ماشین، پشتِ چراغ قرمز. درباره‌اش در مقاله‌ی بعدی و آخرِ این مجموعه نوشته‌ام: شاهد پشت فرمان؛ فنای کوچک در ترافیک روزمره.

این فقط بخشی از مسیر است

تحلیلِ کامل‌ترِ بازتعریفِ قدرت و مسئولیت‌پذیری، در کتاب «الهیات فنا» آمده. کتاب به‌صورت رایگان در دسترس شماست.

مشاهده و دریافت رایگان کتاب «الهیات فنا»

برگرفته از کتاب «الهیات فنا» — مهدی فخاران