آه بیپیرایه؛ نالهای که دیگر از آنِ «من» نیست
این کتاب هرگز به تو نمیگوید سگِ گوشهی خیابان باش و زوزه بکش. اول باید غرش کنی. آه، فقط برای وقتیست که دیگر رمقی برای غرش نمانده.
در آن مستندِ طبیعت، وقتی شیر آروارههایش را بر گردنِ آهو قفل کرده بود، از او یک صدا بیرون آمد؛ نه فریاد، نه ناله. یک آه. یک بازدمِ بلند و عمیق که انگار نه از ریههایش، که از تمامِ سلولهای در حالِ مرگش، از تمامِ آن زندگی که داشت از تنش خارج میشد، برمیخاست. آن آه، برای طلبِ کمک نبود — دیگر هیچ کمکی ممکن نبود. آن آه، خودِ رنج بود که خودش را فریاد میکشید.
برگرفته از کتاب «الهیات فنا»، فصل ۱۳: آهِ بیپیرایه
دعایی که یک معامله نیست
تمامِ عمر، تمامِ آن سالهای دعا کردن و زاری نمودن و طلب کردن، غافل از یک نکتهی ساده بودیم. ما فکر میکردیم دعا، یک داد و ستد است؛ یک معاملهی سوداگرانه. چیزی میدهیم (اشک، التماس، نماز) و در عوض، چیزی طلب میکنیم (شفا، نجات، آرامش). و این یعنی، در مقدسترین لحظاتِ زندگیمان نیز، هنوز در همان لوپِ باطلِ خودخواهی گرفتار بودیم. خدا را میخواندیم، نه برای او، که برای «خودمان». و همین دعا، هر چند با سوز و گداز خوانده شود، باز هم بویِ «من» میدهد. شاید به همین دلیل است که مستجاب نمیشود؛ نه چون خدا کر است، که چون این دعا، اساساً «دعا» نیست. یک پروژهی دیگرِ ایگوست برای بقا.
اما آن آهوی زیرِ دندانِ شیر، آن مادر کنارِ تابوت، آن ایوب روی تلی از خاکستر — در آن لحظه که دیگر هیچچیز نداشتند، چه داشتند که بخواهند؟ هیچ. فقط یک فریاد داشتند؛ فریادی که از اعماقِ وجودشان، از نقطهای که دیگر در آن «من» و «او» از هم جدا نیستند، بیرون میزد. این دیگر دعا نبود. این، خودِ بودن بود.
تفاوتِ حیاتیِ میانِ غرش و آه
- سگی را تصور کن که ماشینی از رویِ پایش رد شده. کنارِ خیابان افتاده و زوزه میکشد. وقتی میخواهی نزدیکش شوی، با آخرین رمق، دندان نشانت میدهد و غرش میکند — این غرش، دفاع از زندگیست.
- این کتاب هرگز نمیگوید که سگِ گوشهی خیابان باش و منتظرِ مرگ بمان. اول باید غرش کنی، از خودت دفاع کنی، مرزهایت را علامت بزنی. این ایستادگی، خودش یک «آهِ بیپیرایه» است، از جنسی دیگر.
- اما گاهی، با تمامِ غرشها، آن ماشین از رویِ تو رد میشود. آن وقت، دیگر رمقی برای غرش نمانده. آنجاست که «آه» از اعماقِ وجود بیرون میزند — نه از سرِ انفعال، که از سرِ یک پذیرشِ تلخ و شجاعانه.
میانِ غرش و آه، یک دنیا فاصله است. اولی، عشق به زندگیست. دومی، پذیرشِ پایانِ آن. و هر دویِ اینها مقدساند؛ هر دو از دلِ یک وجودِ اصیل بیرون میآیند. رستگاری شاید در همین باشد: که بدانی کِی باید غرش کنی، و کِی باید آن آهِ بیپیرایه را بکشی.
نقطهی صفر، جایی که یک اصالت جانسوز سر برمیآورد
در نقطهی صفر، تمامِ توجیهات، تمامِ امیدها، تمامِ قصههای قهرمانی و قربانیبودن، فرو میریزند. تو دیگر هیچ نیستی؛ نه یک مظلوم، نه یک عارف، نه یک گناهکارِ تائب. تو فقط یک وجودِ رنجور هستی. و از دلِ همین «هیچبودن» است که یک اصالتِ جانسوز سر برمیآورد؛ اصالتی که در تمامِ سالهایِ «چیزی بودن» گمش کرده بودی. دیگر «من»ی نیست که از رنجش برای جلبِ ترحم استفاده کند. رنج، خودش است و خودش را فریاد میزند. و درست در همین نقطه است که معجزه رخ میدهد؛ نه معجزهی تغییرِ جهانِ بیرون، که معجزهی تغییرِ خودِ تو.
این «مردن» و بازخاستنِ درونی، وقتی به بلوغ میرسد، خودش را در یک صحنهی کاملاً روزمره هم نشان میدهد — پشتِ فرمانِ ماشین، همان جایی که هیچکس تماشایت نمیکند. دربارهی همین در مقالهی بعدی نوشتهام: شاهد پشت فرمان؛ فنای کوچک در ترافیک روزمره.
این فقط بخشی از مسیر است
مفهومِ کاملِ آهِ بیپیرایه، همراه با تحلیلِ دعا، ایوب، و نقطهی صفر، در کتاب «الهیات فنا» آمده. کتاب بهصورت رایگان در دسترس شماست.
برگرفته از کتاب «الهیات فنا» — مهدی فخاران