رنج؛ پیامی برای بیداری، نه تنبیهای برای سرکوب
چرا برخی دردها، تا سالها در وجودمان ریشه میدوانند؟
شاید برای شما هم پیش آمده باشد که زخمی کهنه، سالهاست بیآنکه التیام یابد، هر از گاهی سر باز میکند؛ اتفاقی که در نگاه اول ساده به نظر میرسید، اما تبدیل به روایتی بیپایان در ذهن شده است. در چنین لحظاتی، شاید از خود پرسیدهایم که چرا این درد، برخلاف بسیاری از رنجهای دیگر، اینچنان ماندگار شده است.
در یکی از نگاههای عمیقتری که به رنج میتوان داشت، تمایزی بنیادین میان «درد محض» و «رنج اضافی» دیده میشود. درد محض، همان واقعیتِ عینیِ رخداد است؛ بیماری، فقدان، شکست، یا تنهایی. اینها بخشی از زیستن در این جهاناند و تا زمانی که زندهایم، گریزی از رویارویی با آنها نیست. اما آنچه این درد را از یک تجربهٔ گذرا به یک اسارتِ درازمدت تبدیل میکند، «رنج اضافی» است.
«رنج، چراغ هشداری است که نه برای تحقیر، که برای آگاهی دادن روشن میشود؛ مانند چراغِ هشدارِ روغنِ ماشین که نمیگوید «رانندهٔ بدی هستی»، بلکه میگوید «ناهماهنگیای در کار است».»
تفاوت را در واکنشِ یک کودک و یک بزرگسال میتوان به تماشا نشست. کودک هنگام زمینخوردن، تنها دردِ لحظه را تجربه میکند؛ گریه میکند و رها میکند. امّا بزرگسال، در همان لحظه، هزاران قصه بر آن زخم میتند: «چرا من؟»، «تقصیر که بود؟»، «آبروی من کجا رفت؟»، «آیندهام نابود شد». این قصهها هستند که زخم را سالها تازه نگه میدارند.
این رنجِ افزوده، زاییدهٔ ایگو است؛ آن «منِ» داستانپردازی که برای بقای خویش، نیاز به هویتی دارد که گاه از دلِ زخمها ساخته میشود. «منِ قربانی»، «منِ همیشهبازنده»، «منِ نادیدهگرفته»؛ هر کدام از اینها، نقابی است که ایگو بر چهرهٔ حقیقت میکشد تا از مواجهه با پوچیِ لحظه بگریزد.
اما اگر لحظهای درنگ کنیم و بپذیریم که شاید این رنج، نه یک مجازات، که یک بازخورد است، تازه راهِ رهایی گشوده میشود. رنج، پردهای است که اگر کنارش بزنیم، با نقاطِ کورِ وجودمان روبهرو میشویم؛ با باورهایی که دیگر به کارمان نمیآیند و الگوهایی که زمانِ ترکشان فرا رسیده است.
رهایی، در فروپاشیِ همین قصههاست؛ در این که به جای پرسیدنِ «چرا من؟»، از خود بپرسیم «این اتفاق، چه حقیقتی را دربارهٔ من آشکار میکند؟» و آنگاه، شاید بتوانیم مانند همان کودک، درد را بپذیریم، اما داستانِ ماندگارِ آن را رها کنیم.
نوشتهٔ مهدی فخاران