“`html گریه، مرگ الگوها و شروعی تازه برای پیدا کردن خودمون

گریه، مرگ الگوها و شروعی تازه برای پیدا کردن خودمون

امروز کودکی را در بازارچه سه‌شنبه بازار شهرک دیدم در دنیایی خودش داشت در کنار مادرش راه می‌رفت که ناگهان پایش گیر کرد و افتاد!

چند ثانیه مکث!
حیرت و تعجب!
و سپس گریه.

گریه مکانیزمی است بدین معنا که این اتفاق بیش‌تر از حد توان تحمل من است! و وقتی ما انسان‌های بزرگ گریه می‌کنیم یعنی با فروتنی می‌پذیریم که این رخ‌داد بیشتر از حد توانمان است. و اتفاقی که بعدش می‌افتد جالب است.

این دفعه ما به جای مکانیزم‌های فرافکنی، توجیه، منطقی‌سازی و… با فروتنی آسیب‌پذیری و ناتوانی خودمان را می‌پذیریم و دیگر سر خود را کلاه نمی‌گذاریم. و حدس بزنید چه اتفاقی می‌افتد؟ بدن و ذهن می‌فهمد که توان فعلی و الگوی فعلی ذهنی کارآمد نیست! پس پس از گریه ما الگوی بهتر و کامل‌تری را در پیش می‌گیریم (پس از فروپاشی، ذهن قوی‌تر از گذشته بازسازی می‌شود).

گریه، نماد فروپاشی یا مرگ الگوی قبلی

تا فرو نریزی (نمیری) زنده (زنده‌تر) از گذشته نمی‌شوی. ذهن مانند یک نرم‌افزار عمل می‌کند، وقتی با داده‌ای مواجه می‌شود که از توان پردازشش خارج است (خطا)، یا باید خطا بدهد (بحران) یا آپدیت شود. گریه همان لحظه آپدیت شدن است.

«به کسی که چیزی رو نداره، بده. پشیمونت خواهد کرد! (هیچ وجودی یا عدمی بی‌علت نیست)»

#حکمت
توضیح: به کسی که خلاء یا عدمی دارد، بده (سعی کن آن چیز را به او ببخشی)، به تو نشان می‌دهد به چه دلیل آن چیز را نداشت! با دادن چیزی به فردی که فاقد آن است، می‌توانی حقایق پنهانی را کشف کنی. «هیچ وجود یا عدمی بدون علت نیست» (برگرفته از فلسفه علیت) نشان می‌دهد که هر نداشتن یک شخص، تصادفی نیست؛ بلکه حاصل مجموعه‌ای از علل و شرایط (شخصیتی، اخلاقی، اجتماعی، سرنوشت و غیره) است. بنابراین، نداشتن یک فرد، خود حاوی اطلاعاتی پنهان درباره اوست. این علل می‌توانند درونی (تنبلی، سوء مدیریت، اخلاق بد) یا بیرونی (ستم، تصادف، شرایط اجتماعی) باشند. تلاش برای پر کردن آن خلا بدون توجه به علتش، مانند مسدود کردن چشمه‌ای جوشان بدون قطع رگ آب است. این اصل پیش از هر قضاوت یا اقدام، ما را به جست‌وجوی علل ریشه‌ای فرامی‌خواند.

اریک فروم درباره سود ثانویه می‌گوید: الگوی نامناسبی که ما در دیگران می‌بینیم و می‌فهمیم آن‌ها را دچار مشکل و رنج کرده است، قبل از برطرف کردنش باید بدانیم همین الگوی نامناسب برای آن‌ها سود ثانویه داشته است. یعنی فرد یک سودی در پس این الگوی اشتباه از اشتباهش می‌برد.

در روان‌شناسی، سود ثانویه به منفعت‌های ناخودآگاهی گفته می‌شود که فرد از یک رفتار ناسالم یا یک مشکل (مثلاً افسردگی، وابستگی، یا حتی فقر) می‌برد. این سود باعث تداوم مشکل می‌شود. فردی که چیزی را ندارد (مثلاً آرامش، یا یک ویژگی اخلاقی)، ممکن است ناخودآگاه از این نداشتن سودی ببرد؛ مثلاً با نداشتن مسئولیت، از زیر بار تعهدات شانه خالی می‌کند، یا با نداشتن توانایی، دیگران را مجبور به حمایت از خود می‌کند. (البته وضعیت اقتصادی افراد تابع وضعیت اقتصادی جامعه و محیط و کشور است تا ۹۹ درصد و در این مثال کاربردی ندارد.)

اگر شما ناگهان آن چیز را به او بدهید (مثلاً مسئولیت یا قدرت و…)، در واقع سیستم سود او را به هم می‌ریزید. در اینجاست که مقاومت نشان می‌دهد، رفتارهای عجیب بروز می‌دهد، یا شما را پس می‌زند. این واکنش او، دلیل پنهان نداشتنش را برای شما آشکار می‌کند. نیاز همیشه به معنای کمبود نیست، گاهی به معنای ساختار است.

پس:
۱. قضاوت نکن.
۲. تحلیل کن؛ بفهم چرا این فرد این چیز را ندارد. چه علل شخصیتی، اجتماعی یا روانی (سود ثانویه) پشت این خلا خوابیده است؟
۳. مداخله نکن (اگر قرار است سطحی عمل کنی). کمک بدون شناخت علت، نه تنها فایده ندارد، که ممکن است به تو (بخشنده) آسیب بزند و شاید او را در وضعیت بدتری قرار دهد.
۴. کشف کن… اگر به او ببخشی (یا در مسیر بخشش قرارش دهی)، عکس‌العملش نقشه پنهان وجودش را برایت فاش خواهد کرد.

پشت هر خلا ظاهری در انسان‌ها، داستانی پنهان و منفعتی ناپیدا وجود دارد؛ تا آن داستان را نخوانده‌ای، به رفع خلا اقدام نکن.

ما به دشمن نیاز داریم

چون چیزهایی راجع به ما می‌گوید که ما نمی‌دانیم. دیگری، به‌ویژه دیگری که با ما سر ناسازگاری دارد، آینه‌ای است که نقاط کور وجود ما را بازمی‌تاباند. او واکنش‌هایی را در ما برمی‌انگیزد که شاید هرگز به تنهایی قادر به دیدنشان نبودیم.

این بدان معنا است که در هر رابطه‌ای و هر اتفاقی دو طرف مقصر هستند! هیچ‌وقت هیچ‌کس نیست که تنها مقصر و آن یکی قربانی باشد. حتی در نادرترین حالت ممکن، الگوهای اشتباه درون ماست مثل تله ایثارگری که باعث می‌شود دیگران از ما سوءاستفاده کنند. تله ایثارگری نشان می‌دهد که حتی به ظاهر مظلوم هم در انتخاب نقش خود ناخودآگاه نقش دارد.

بنابراین باید بپذیریم که ما نیز نقش داشتیم در هر اشتباهی؛ هر کس برای ایگوی معناجوی خودش کاری را انجام می‌دهد. این پذیرش مسئولیتی بزرگ است: اینکه بپذیریم در رنجی که می‌کشیم، ناخودآگاه یا خودآگاه، نقشی داشته‌ایم. نه برای سرزنش خود، بلکه برای بازپس‌گیری قدرت. اگر من در ایجاد این وضعیت نقش داشته‌ام، پس می‌توانم در جلوگیری از آن در آینده نیز نقش داشته باشم.

دشمن نقاط کور ما را فعال می‌کند. کسی که ما را عصبانی می‌کند، در واقع نقطه‌ای از خود ما را نشانه گرفته که هنوز التیام نیافته یا وابسته به تأیید است. ما می‌فهمیم که هیچ‌کس مستثنی از رنج کشیدن نیست و هیچ‌کس هم گناهی ندارد.

رنج، آن چیزی است که هستی به جای خدا به ما می‌گوید ما کیستیم

یعنی معنای بیرونی (عرف، جامعه، قوانین، دین قالبی) رنگ می‌بازد و معنا از درون ما برمی‌خیزد. چنان‌که در داستان هبوط خواندیم که پس از خوردن میوه آگاهی انسان خودش مسئول نیازهای خودش شد.

در نگاه سنتی، رنج ممکن است امتحانی از سوی خدا یا نتیجه گناهی باشد. اما در این نگاه، رنج، پیام مستقیم هستی یا واقعیت است. رنج، نقاب از چهره معناهای آماده و بیرونی برمی‌دارد و ما را با پرسشی بنیادین روبرو می‌کند؛ در نبود این معناهای قرضی، تو کیستی؟ (این همان بلوغی است که در داستان هبوط آدم پیدا می‌کند.) پس از خوردن میوه آگاهی، انسان مجبور شد خود مسئول معنا و نیازهایش باشد. رنج، صحنه این مسئولیت‌پذیری اجباری است.

آیا فنای ایگو رنج را تحمل‌پذیرتر می‌کند؟

فنا یا کوچک کردن ایگو، رنج را تحمل‌پذیرتر می‌کند، اما نه به این معنا که ما را در برابر درد بی‌حس کند، بلکه به این معنا که رنج اضافی را حذف می‌کند.

رنج دو بخش دارد:
۱. درد محض، واقعیت یک اتفاق (مثل از دست دادن، شکست، بیماری). این بخش از زندگی گریزناپذیر است.
۲. رنج ناشی از مقاومت ایگو، داستانی که ایگو دور این درد می‌بافد: «چرا من؟»، «این عادلانه نیست»، «آبروی من رفت»، «آینده من نابود شد»… این بخش، زاییده تعلق‌ها، برچسب‌ها و انتظاراتی است که ایگو برای خود ساخته است.

وقتی از فنای ایگو صحبت می‌کنیم، در واقع از رها کردن این بخش دوم حرف می‌زنیم. رها کردن نیازی به اثبات خود، به نمایش گذاشتن منزلت، یا چسبیدن به تصویری خاص از خود. این‌گونه، رنج به درد محض تبدیل می‌شود. و درد محض، هر چقدر هم شدید باشد، قابل تحمل‌تر از دردی است که با انبوهی از داستان‌های ایگو عجین شده باشد. شما می‌توانید در دل همان وضعیت موجود، با پذیرش آنچه هست، به آرامشی دست یابید که نه از نعمت‌های بیرونی، که از رها شدن تعلق‌های درونی نشأت می‌گیرد. این همان لذت بردن از آنچه الان داریم در عمیق‌ترین معنای خود است.

رنج، بت‌شکن معناهای بیرونی

رنج موجب می‌شود تا انسان‌های عمیق بفهمند جهان پیچیده‌تر و عمیق‌تر از این است که بتوان با الگوهای از پیش آماده و معناهای بیرونی در آن زیست کرد. پس انسان‌های عمیق در بحران‌ها و در رنج‌ها شاهد فروپاشی معناها و الگوهای بیرونی و از پیش آماده می‌شوند. معنای بیرونی همان چیزهایی است که قبل از ما بوده؛ الان و در آینده هم که خواهیم مرد، ثابت‌اند و وجود دارند. به سمت معناهایی عمیق‌تر یا اصیل‌تر.

در نگاهی، رنج از داشتن معنا می‌آید! و معنا از نپذیرفتن پوچی بنیادین این جهان؛ از اثبات ایگوی خود در چشم دیگران! پس رنج‌ها می‌آیند تا معناهای از پیش ساخته بیرونی – که در حقیقت ساخته انسان‌هایی دیگر در دوره‌های دیگر هستند – را فرو بریزند و واقعیت هستی را، اکنون آن‌طور که هست آشکار سازند.

یعنی رنج وقتی آغاز می‌شود که ایگوی ما برای بقای خود، به معناهایی می‌چسبد که بیرون از ما ساخته شده‌اند. ما برای اینکه خود را در چشم دیگران با معنا جلوه دهیم، خود را به بند این معناها می‌کشیم. رنج، پتکی است که می‌آید تا این بت‌های ساخته ذهن را بشکند و ما را به اکنون، به هستی و به پوچی بنیادینی برگرداند که سرشار از امکان و اصالت است. پوچی به معنای بی‌ارزشی نیست، به معنای نداشتن معنای تحمیلی از بیرون است؛ معنایی که خود باید در هر لحظه آن را بیافرینیم.

پختگی کودکانه: نه بازگشت، که فراروی

چرا کودکان کوچک در دنیایی ملکوتی زندگی می‌کنند؟ چون معنایی ندارند! معنایی ندارند (ناشی از اثبات ایگوی خود) که به دیگران بخواهند ثابت کنند. هر معنایی در بیرون که ما برای اثبات وجود خودمان در چشم دیگران درست می‌کنیم یک بت است! که باید شکسته شود. اگر خودمان نشکنیم، رنج ما را مجبور می‌کند که بشکنیم.

کودک هنوز ایگویی نساخته که نیاز به اثبات داشته باشد. او با هستی یکی است. او در جهان همان‌طور که هست زندگی می‌کند، نه در جهان آن‌طور که باید باشد. او رنج را حس می‌کند، اما آن را با انبوهی از تفاسیر ایگو نمی‌آمیزد. گریه می‌کند و رها می‌کند. خوشحال می‌شود و رها می‌کند. این یعنی زندگی در بهشت لحظه‌ای. اما انسان بالغ، پس از خوردن میوه آگاهی، نمی‌تواند دوباره کودک شود. او باید به سفری دیگر برود؛ عبور از جنگل انبوه معناهای ساخته شده – یا بهتر بگوییم بیابان معناهای ساخته شده – برای رسیدن به پوچی اصیل و سپس آفریدن معنا از سر آگاهی. این پوچی به معنای نیستی نیست، بلکه به معنای آزادی برای معنا آفرینی است.

هدف نهایی، رسیدن به حالت کودک نیست (چون آن ساده‌لوحی است)، بلکه رسیدن به پختگی کودکانه است. یعنی بتوانی در میانه دردهای زندگی، آنچنان با هستی یکی شوی که رنج اضافی (داستان‌های ایگو) را از درد اصلی جدا کنی و فقط آنچه هست را ببینی. «در ملکوت خداوند نتوان ظاهر شد مگر که کودک شد.»


هایدگر و رنج: جست‌وجوی پدیداری بنیادین

هایدگر در پی یافتن پدیداری بنیادین است که فهم هر چیز دیگری بر آن استوار باشد. او به دنبال پدیده‌ای است که اولاً مشخص و متمایز (آشکار) باشد و ثانیاً غیرقابل کتمان باشد؛ یعنی حتی انکارش نیز متکی بر همان پدیده باشد. او دازاین (وجود انسان، آن هستنده‌ای که مسئله هستی برایش مطرح است) را به عنوان نقطه شروع بنیادین می‌یابد.

از جنبه اول، دازاین نحوه وجودش «هستی‌ـدرـجهان» است. از جنبه دوم، هیچ تفکر، پرسش یا انکاری نمی‌تواند خارج از چارچوب دازاین رخ دهد. حتی اگر هستی جهان را انکار کنید، این انکار توسط یک دازاین انجام می‌شود که پیشاپیش در جهان است و هستی برایش مسئله است.

رنج در چارچوب هایدگر

۱. رنج مشخص و آشکار است: رنج (چه جسمی مانند درد، چه روحی مانند اضطراب یا اندوه) یکی از بی‌واسطه‌ترین و غیرقابل تفسیرترین پدیدارهای تجربه زیسته است. رنج نیاز به استدلال ندارد؛ خودش را با فوریت تمام بر دازاین تحمیل می‌کند. رنج، دازاین را از غرقگی در جهان روزمره بیرون می‌کشد و به وجود خودش معطوف می‌کند.

۲. رنج غیرقابل کتمان و شرط امکان مواجهه: هایدگر به‌طور خاص درباره اضطراب به عنوان یک رنج بنیادین صحبت می‌کند. اضطراب در مقابل ترس، از چیزی خاص در جهان نیست، بلکه ترس از هستی‌ـدرـجهان به‌طور کلی است. در اضطراب، جهان تهی از معنی می‌شود و دازاین در برابر نیستی خود قرار می‌گیرد. شما می‌توانید بگویید «من اکنون مضطرب نیستم»، اما این انکار، امکان مضطرب بودن را نفی نمی‌کند. توانایی تجربه اضطراب بخشی از ساختار وجودی دازاین است.

۳. رنج شرط امکان اصالت: اضطراب، دازاین را از اسارت «حرف‌های مردم» نجات می‌دهد و او را با آزادی، انتخاب و مسئولیت رادیکال خود روبرو می‌کند. بدون مواجهه با رنج ناشی از نیستی و مرگ، دازاین هرگز به زندگی اصیل و آگاهانه از وضعیت خود دست نمی‌یابد.

۴. رنج شرط امکان «دردل بودن»: ساختار بنیادین دازاین، دردل بودن است. ما به جهان، دیگران و خودمان دل می‌سوزانیم. این دل سوختن ذاتاً حامل امکان رنج است. اگر امکان رنجیدن را به طور مطلق نفی کنید، دردل بودن را نفی کرده‌اید و بدون دردل بودن، چیزی به نام دازاین باقی نمی‌ماند.

بنابراین، رنج یک پدیدار آشکارگر بنیادین است، امکانی وجودی و غیرقابل حذف. رنج خود غایت نیست، اما راهگشای امر بنیادین (دازاین اصیل) است. رنج، زنگ بیداری هستی‌شناختی است.

دازاین یعنی وجودی که وجود خود را وجود می‌کند؛ یا وجودی که وجود خودش را، وجوداً ادراک می‌کند.

اضطراب از نظر کی‌یرکگور: نشانه شدن

اضطراب از نظر کی‌یرکگور نشانه شدن است؛ نشانه آفرینش موقعیت‌ها و آینده‌ای متفاوت. نشانه راه‌های متفاوت. خدا نماینده یا استعاره تمام معناهای از پیش آمده بیرونی است، و جهان همان استعاره از اینکه معنا از درون برمی‌خیزد و بیرونی وجود ندارد! در تحلیل تعبیر نیچه که گفت «خدا مرده است»: خدا مرده، انسان بعد از خوردن میوه آگاهی، خود خدا شد! (استعاره: مسئول برآورده شدن نیاز خودش شد.)

تا وقتی خدا هست، نیازی نیست خودت فکر کنی. همه چیز از پیش تعیین شده است. مرگ خدا در تفکر نیچه، فروپاشی این معناهای قرضی است. اما این پایان معنا نیست، بلکه آغاز معنا آفرینی است. خدا شدن = پذیرش این حقیقت که حالا دیگر خودت باید برای زندگیت معنا بسازی. و این دقیقاً همان جایی است که «رنج» به کار می‌آید. رنج، آن چیزی است که ما را وادار می‌کند تا از خدا (معنای آماده) دست بکشیم و خودمان به دنبال معنا بگردیم.

اضطراب، دریچه است. و دازاین، همانی است که از این دریچه به بیرون خم می‌شود و به جای سقوط، وجود خود را وجود می‌کند.

در روایت دینی، آدم و حوا از درخت معرفت خوردند و از بهشت رانده شدند. بهشت یعنی جایی که معنا پیشاپیش تأمین شده است. رانده شدن یعنی افتادن در جهانی که معنا را باید خودت بگسترانی. خدا شدن در اینجا یعنی کسی که پاسخ‌گوی نیازهای معنا بخش خود است؛ نه قدرت مطلق یافته، بلکه مسئولیت مطلق یافته است.

کودک پیش از هبوط، در بهشت معناهای آماده زندگی می‌کند. اگر گریه می‌کند، گریه‌اش بی‌واسطه است، چون هنوز ایگویی ساخته نشده که بخواهد از آن گریه نتیجه‌گیری کند یا برایش داستان‌سرایی کند. این همان «دل بودگی» ناب است.

انسان پخته پس از عبور از رنج، به مرحله‌ای می‌رسد که دوباره می‌تواند بی‌واسطه باشد، اما این بار با آگاهی. او درد را حس می‌کند، اما آن را با داستان‌های ایگو نمی‌آمیزد. این همان آزادی از رنج اضافی است. تاب‌آوری یعنی بازگشت به حالت پیشین، اما پختگی کودکانه یعنی رسیدن به حالتی که پیش از این هرگز تجربه نکرده‌ای؛ حالتی که در آن، درد هست اما رنج نیست.

“`