چاه توجیه
چگونه انکار خطا، ظلم را به سرنوشت تبدیل میکند
از برای خویش دامی میکنی
— مولوی
ما وقتی اشتباهی میکنیم و ظلمی به دیگران مرتکب میشویم، بعداً معمولاً یادآوری آن صحنه و لحظات تصمیمگیری انجام آن اشتباه برایمان خیلی سخت است. چون ما در آن لحظات، ذات فایدهگرا و منفعتطلب و تاریک خودمان را دیدهایم!
و پذیرش این که ما در آن لحظات حاضر به انجام چنین کاری شدیم خیلی سخت است… مسئله فقط خطا نیست، مسئله دیدن خودِ فایدهگرای تاریک است. ذهن انسان از دیدن تصویری که با خودِ ایدهآل ناسازگار است، وحشت دارد. آنچه سخت است، پذیرش این نیست که «اشتباه کردم»، بلکه این است که: من توان انجام این کار را داشتهام. من در آن لحظه چنین انسانی بودهام. اینجا اضطراب وجودی فعال میشود، نه صرفاً عذاب وجدان اخلاقی.
پس در ناخودآگاه خودمان شروع به توجیه و منطقیسازی یا سایر مکانیسمهای دفاعی ذهنی میکنیم تا فقط آن رفتار و ظلممان را توجیه و حتی لازم و درست جلوه دهیم…
حالا فکر کنید چه اتفاقی میافتد! آن رفتار اشتباه و خطا تبدیل به یک رویه در ما میشود! ما نمیخواهیم بپذیریم که اشتباه کردیم و آن کارمان خطا بوده، پس در مواجههٔ بعدی با آن افراد که به آنها ظلم کردیم یا افراد شاهد و باخبر از ظلم ما، به طور ناخودآگاه با شیوه و روش قبلی که رفتار کردیم (همان روش ظالمانه) رفتار میکنیم. انگار خودمان از خودمان و دیگران هم از ما انتظار دارند که طبق شیوهٔ اشتباه قبلی رفتار کنیم!
این یکی از حیرتآورترین جلوههای حق و حقیقت است! کسی نمیتواند از حقیقت فرار کند… منظور این است که آن رفتار اشتباه قسمتی از سرشت و وجود فرد میشود. انگار کل دنیا و عالم از او انتظار دارند همانجوری رفتار کند، چرا که اشتباهش را نپذیرفته و با انواع توجیهها آن را منطقی جلوه داده است. و او هم در تمام مواجهها و موقعیتهای بعدی، هر بار با تکرار همان اشتباه میخواهد به بقیه ثابت کند که در بار اول یا دفعهٔ قبلی اشتباه نکرده است!
یک مثال ساده وجود دارد: هنگامی که پایت را روی نور میگذاری (تا نور را لگدمال کنی)، نور روی پایت میافتد…
راه نجات: پذیرش ذات انسانی
یک حقیقت بنیادین جهان این است که هیچ انسانی نمیتواند خیری از جانب خودش را به دیگری برساند، چرا که در ریشهایترین و عمیقترین حالت ممکن برای نفع خودش (تولید معنا برای ایگوی خودش) هر کاری را انجام میدهد. انسان «شرور» نیست؛ انسان معناطلبِ ایگومحور است. حتی خیر رساندن، اگر صادقانه بررسی شود، اغلب در خدمت ساخت معنا برای خود است.
در حقیقت، خودِ انجام اشتباه آنقدرها مسئلهای حیاتی نیست! انسان ذاتاً ناشکر و ناسپاس است. مسئلهٔ اصلی توبه و پذیرفتن اشتباه و مسئولیت عمل خود و جبران است.
بگذارید یک مثال عملی بزنم. من ظلمهای بسیاری در حق دیگران کردهام، و وقتی با آن افراد رو به رو میشوم، بدون هیچگونه فرافکنی و توجیهی بلافاصله میگویم: «بله، آن رفتار من خطاب به شما اشتباه بود، و من آن رفتار اشتباه را با وجود اینکه میدانستم بد است و میدانستم میتوانم رفتار بهتری انجام دهم، انجام دادم و الان میپذیرم که خطاکارم.» بدون هیچگونه شرمی. چرا که ذات واقعی انسان فایدهگرایی و معنایابی برای ایگوی خودش است. من یک لحظه بیپرده و بدون هیچگونه توجیهی میپذیرم که اشتباه کردم / آدم بدی در آن لحظه بودهام / و ظالم بودهام. و اینچنین خودم را از چرخهٔ بیپایان توجیه و توجیه بیشتر و تکرار و تکرار بیشتر آن اشتباه نجات میدهم.
جایی که بدون شرم میگویم «من در آن لحظه آدم بدی بودهام»، دقیقاً نقطهٔ رهایی است. نه انکار، نه تبرئه، نه زیباسازی. و این تنها راه درست مواجه شدن پس از بروز اتفاق با اشتباهاتمان است.
«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا ۚ إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ»
ستمکارتر از کسی که به وسیلهٔ آیات پروردگارش تذکر داده شود، سپس از آنها روی برگرداند، کیست؟ بیتردید ما از مجرمان انتقام میگیریم.آیهٔ ۲۲، سورهٔ سجده
آیه دربارهٔ ظلم اولیه نیست؛ دربارهٔ اعراض پس از تذکر است. یعنی لحظهای که حقیقت دیده شده، اما پس زده میشود. انتقام الهی در این خوانش، نه واکنش احساسی، بلکه همان تثبیت پیامدهاست؛ همان چاهی که عمیقتر میشود.
خطا، انسان را نابود نمیکند
انکار خطا، انسان را اسیر میکند
حقیقت، فرارناپذیر است، اما انتقامجو نیست
توبه، بازگشت به خوب بودن نیست، بازگشت به صادق بودن است
و شاید مهمترین نکتهٔ پنهان این باشد که: نجات، از قهرمان بودن نمیآید؛ از پذیرفتن هیولایی میآید که لحظهای بودهای.
نقش قربانی و تعمیق خودشیفتگی
چگونه فرو رفتن ما در نقش قربانی، باعث تشدید خودشیفتگی (تشدید ظلم) در طرف مقابل میشود؟ ما برای اثبات ارزش خودمان به آن فرد که در موضع قدرت بیشتر قرار گرفته، در موضع ضعف در برابر وی قرار میگیریم، در نقش مظلوم، ضعیف و قربانی در برابر وی فرو میرویم. یعنی فرد برای بقا و دریافت تأیید، خود را کوچکتر و ناتوانتر از آنچه هست به فرد قدرتمند نشان میدهد — نه برای صلح، بلکه برای تسکین اضطراب و دریافت توجه وجودی یا تأمین نیازها، یا برای معنایی که تنها راه برآورده کردنش آن فرد است.
و ناخودآگاه برای مقابله با او از خدمت کردن به وی به مثابهٔ ابزار شرمسازی استفاده میکنیم (استفاده از اخلاق و فروتنی به عنوان سلاح). یعنی قربانی بودن به ابزاری یا تنها ابزار موجود (مکانیسم بقا) برای کنترل ظالم تبدیل میشود. فرد با نمایش مظلومیت، ناخودآگاه میخواهد ظالم را شرمنده کند که در حقیقت شکل دیگری از کنترلگری است.
از طرفی هیچکس نمیتواند قبول کند که فرد بدی است و دارد به دیگران بدی میکند برای ایگوی خودش. پس بیشتر در نقش فرد والا و بینقصی که شایستهٔ خدمت گرفتن است فرو میرود (خودشیفتگی؛ بزرگ شدن ایگو). پس فرد بیشتر و بیشتر ظلم میکند. و اینگونه است که کوچکنمایی خود در برابر فرد قدرتمند، او را بیشتر در نقش خودشیفته فرو میبرد.
وقتی فردی در مقابل رفتار ظالمانهاش با پذیرش و احترام مواجه میشود:
۱. تکذیب میکند که من بد هستم (مکانیسم دفاعی انکار)
۲. خود را لایق خدمت میبیند (توسعهٔ ایگو)
۳. و رفتار ظالمانه را بیشتر تکرار میکند.
البته باید سنجید و مراقب بود. در جوامع توتالیتر، خودشیفتهها معمولاً در سمتهای کلیدی قرار میگیرند. توتالیتاریسم محصول دروغ بزرگ گفتن و خودشیفتگی است. باید دانست زدن حرف حق شاید در کوتاهمدت باعث بروز مشکلات برای ما باشد، ولی نزدن حرف حق در بلندمدت همان ضرر را دارد… وقتی جامعهای بر مبنای دروغ، خودشیفتگی و فرافکنی تشکیل شود.
قربانی بودن انتخاب نیست، اگر برای کنترل دیگران انتخاب شود.
سکوت در برابر دروغ، همدستی در ساختن جامعهای بیمار است.
خودشناسی و شجاعت در برابر حقیقت، شاید تنها راه فرار از این چرخهٔ معیوب است.