انگشت شکسته ایگو
روایتی از خودشیفتگی زاده احساس کهتری
غرور و خودشیفتگی از احساس کهتری ناشی میشود.
به بیان دیگر، روی دیگر احساس ناچیزی و کهتری، خودشیفتگی است.
ایگوی آسیبدیده (که احساس کهتری میکند) مثل انگشت شکسته باد میکند و متورم میشود! خودشیفته میشود؛ ایگوی متورم.
بیشتر این احساس کهتری ناشی از عدم دریافت «کافی بودن»، حمایت، توجه و عشق از والدین در سالهای کودکی است. ما حس تأییدطلبی وجودی — بدون اینکه لازم باشد کاری را انجام دهیم تا پذیرفته شویم — را از والدین خود دریافت نکردهایم! پس تصور میکنیم به اشتباه ارزشمندی یک فرد ارتباطی به انجام کار و بینقص نشان دادن خود دارد.
وقتی کودک یاد میگیرد که فقط وقتی ساکت است، باهوش است یا لبخند میزند عشق دریافت کند، خودِ واقعی (همان بخشی که گاهی گریه میکند، کثیف میشود یا اشتباه میکند) را پنهان میکند.
پس ارزشمندی وجودی خود را به این وجههٔ نمایشی که از خودمان در نگاه دیگران میسازیم گره میزنیم. و حالا فرض کنید چه میشود اگر این وجهه با اندک بادی از هم بریزد و بنیان وجودی ما با بحران (بحران وجودی) رو به رو شود. این فرد در بزرگسالی برای اینکه دیده شود نیازی به کار خاصی ندارد، اما روان زخمخوردهٔ او فکر میکند اگر نقصی نشان دهم، از نظر هستیشناختی نابود میشوم.
فرد خودشیفته نباید اشتباه کند! نباید مسئولیت چیزی را گردن بگیرد! چون وجودش با اندک بادی از بین میرود. پس مدام داستان میسازد! مدام فرافکنی میکند. مدام تقصیر را به دیگران فرافکنی میکند. و همیشه خودش در عمیقترین حالت ممکن بیگناه است. فرد خودشیفته نمیخواهد ببازد!
دلسوزی؛ نقاب خودشیفتگی
دلسوزی بیش از حد ما میتواند ناشی از خودشیفتگی خودمان باشد! ما در مواجهه با رنج و درد کسی، میخواهیم فوراً یک راه حل پیدا کنیم. فوراً یک پیشنهاد بدهیم. در کل فوراً بحران را حل کنیم. به نظر من این میتواند ناشی از خودشیفتگی ما باشد! نه لزوماً خوب بودن.
یک) در مواجهه با رنج دیگران، آنقدر رنجها سنگین است که ما ترجیح میدهیم با گفتن یک توصیهٔ پیشپاافتاده خود را از درد رنج او برهانیم و مسئولیت را به دوش او بیندازیم تا خودمان لازم نباشد با خودمان رو به رو شویم.
رنج دیگری مثل آینهای است که شکنندگی خودمان را نشانمان میدهد. اگر من نتوانم تحمل کنم که تو غمگینی، به این دلیل است که تو با غمگین بودنت توهم قدرت و کمال مرا تهدید میکنی. من با ارائهٔ راه حل، در واقع دهان تو را میبندم تا آینهٔ ناامنیهای خودم را نبینم. من طاقت دیدن شکستگی تو را ندارم، چون به من یادآوری میکند که من هم زیر این زرهٔ اتوکشیده، شکنندهام.
دو) در نگاه خودمان ما آنقدر خود را بزرگ و شایسته میبینیم که نباید در دایرهٔ شناساییمان کسی رنج بکشد! گویی ما موجود بزرگ و بلندمرتبهای هستیم که اگر چنانچه رنجوری در کنار ما باشد، ما زیر سؤال میرویم!
خودشیفتگی پنهان اغلب ما را در نقش نجاتدهنده و ناجی قرار میدهد. اگر من بتوانم مشکل تو را حل کنم، یعنی من قویتر و برتر هستم. این نوعی تغذیه از ضعف دیگری برای جبران احساس کهتری خودمان است.
عشق افراطی و وابستگی افراطی
عشقورزی افراطی و وابستگی افراطی هم میتواند ناشی از خودشیفتگی خود ما باشد! ما آن فرد را دوست داریم به خاطر منفعت وجودی خودمان. پس وقتی او واکنش منفی به درخواست ما میدهد، این برای ما غیرقابل قبول است و نمیتوانیم بپذیریم که او را نخواهیم داشت.
معشوق دیگر یک انسان جدا با حق انتخاب و واکنش مستقل نیست. او به عضوی از بدن روانی ما تبدیل میشود؛ همانطور که از دست خود توقع داریم خودبهخود حرکت کند و به ما «نه» نگوید، از معشوق نیز همین توقع را میبریم. واکنش خشمگینانه یا فروپاشی روانی در مقابل «نه» شنیدن یا طرد شدن از سوی او، به این دلیل است که نه گفتن او، زخم کهنهٔ ارزشمند نبودن وجودی در کودکی را باز میکند. چون اگر وجود من ارزشمند بود، با اندک بادی دچار فروپاشی نمیشد.
چه باید کرد؟
وقتی طرف مقابل غمگین است، هیچ نگویید. فقط بمانید. وقتی وسوسهٔ حل مسئله یا توصیه دارید، دستتان را روی دهانتان بگذارید و در ذهنتان بگویید: «آیا این حرف برای فرار از رنج اوست یا رنج من؟» در آن لحظهٔ وسوسهانگیز نصیحت کردن، به جای اینکه بگویید «چه کاری براش انجام بدم؟»، از خود بپرسید: چه بخشی از من با دیدن این صحنه دارد به لرزه میافتد که میخواهد با حرف زدن آرامش کند؟
دیدن این خودشیفتگی زیرپوستی، نشانهٔ شکستن چرخه است. چرخهای که از والدین ناآگاه آغاز شد و با خودآگاهی ما پایان مییابد. والدینی که خودشان هم قربانی نپذیرفتن والدینشان هستند.